خرید بک لینک

خیابان دولت رو میومدم پایین, کنار خیابون مرد معلولی نشسته بود و ترازویی گذاشته بود کنارش برای کسب روزی… هوا یه نمه سرد بود, دیدمش دلم فرو ریخت که کاش میتونستم کاری کنم براش… در همین حال و هوا بزرگواری که چند پلاستیک میوه دستش بود رسید با احترام بسیار و 1ی دلنشین مرد معلول را سلامی گرم مهمان کرد و میوه ای تعارف کرد…

شاید خیلی ها باشن که بخوان به کسی کمک مالی کنن ولی اینکه اینهمه عزت و احترام تو نگاهشون باشه کمتر دیدم...

بهشت رو در لبخند و سلام این مرد دیدم… خدایش بیامرزد و اجر فراوان دهد…

برچسب: نویسنده: زهرا عباسیان تاريخ: دوشنبه 16 بهمن 1396 ساعت: 16:36

صفحه بندی